سلام رفقا

یه روایت ناب دیگه از شب قدر 89 :

  حسین مهکام ، یکی از رفقای عزیز شب های قدر ، تعریف می کرد که :

یه مست دائم الخمری در مشهد زندگی می کرده، خیلی هم قدیمی نیست این داستان. یک روزی بعد از اینکه خونه و زندگی رو می ریزه به هم از شدت نرسیدن شراب ، میاد از جلوی حرم حضرت که داره رد میشه ، نمی دونم حالا یاد چی می افته ، برمی گرده رو به حرم حضرت میگه : آقا یه پیاله ما رو مهمون کن!
واسه گناها...!!!
خودش تعریف می کرده که یک دوست ارمنی داشتم ، به ثانیه نرسید، زد رو شونه ی من گفت : بیا یه پیاله مهمونت کنم ....

بعد میگه :خودم و خودش همون جا وسط خیابون نشستیم و شروع کردیم به زار زدن و گریه کردن و ...
و گفتم من دیگه لب نمی زنم و تموم !
توبه کرد.

بعد برگشتم خونه در زدم . گفتن کیه . گفتم منم و باز کردن و این ها ... ناگهان دیدم که از خونه صدای فریاد میاد . در رو باز کردن فهمیدم همسرمه که از هوش رفته . به هوشش آوردیم و گفتم چی شد که این اتفاق افتاد؟
گفت : وقتی که تو با اون حالت از خونه رفتی بیرون ، برگشتم رو به حرم حضرت گفتم که آقا این یا برنگرده ، یا آدم شه برگرده.



رفقا ! دعا کنیم واسه دلای همدیگه! 

 


... السلام علیک یا شمس الشموس یا انیس النفوس یا مدفون بارض طوس...